قالب وبلاگ

عشق آسمانی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی ازتخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم   مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم  کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می اندیشی، هیچگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ونوس ]

 

خدایا عاشقتم.چند وقت بود خدا باهام قهر کــــرده بود.تقریبا شــــــش ماه.روز به روز بیشتر تو منجلاب این دنیا فرو رفته بودم.تا اینکه خدا منو به خودم آورد:بنده ی من!داری از مـــــــن دور میشی.داره از رنگ آسمونی بودنت کم میشه.خدایا من دارم با خودم چیکار میکنم؟قبل از این تو توی هــر لحظه ی زندگیم بودی.اما الآن کجایی؟بنده ی من.من هستم.این تویی که به من پشت کردی.این تویی که به بنده ی مـن دل بستی.

از دیروز به خودم اومـــدم.با خدام حرف زدم.قربونش بــــــرم که شش ماه رهام کرده بود تا دیروز صداش کردم بهم رو کرد.تنها رو کردن نبود.چیزی که میخواستم هم بهم داد.خدایا رنگ آسمونیم پر رنگ شد.پر رنگ تر از قبل.دیگه هیچ وقت رهات نمیکنم.تو این مدت روز به روز بیشتر از خودم بـدم میومد.خدایا تو تنها کسی هستی تو این دنیا که میشه عاشقش بود و بهش دل بست بدون این که نگران باشم یه روزی رهـام میکنی.بدون اینکه نگران باشم از پیشم میری.بدون اینکه نگران باشم از بین میری.بدون اینکه برام ناز کنی.

تازه الآن فهمیدم میگن دنیا بــــدون خدا و تدبیرش دوام نمیاره یعنی چی.تــــو این مـــــدت داشتم کم کم به مرگ راضی میشدم.اما الآن خدا رو دارم.فقط خدا بـــــرام کافیه.خدا میگه اگر بنده ی من بدونه که چقدر مشتاق و عاشقش هستم،بند بند وجودش از شوق رسیدن به من از هم جدا میشه.احســاس میکنم بند بند وجود منم داره از هم جدا میشه.من هنوز خیلی نفهمیدم که چقدر خدا عاشقمه ولی میدونم که من خیلی عاشق خدا هستم.خیلی...         

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ ونوس ]

 

نمی دونم چرا چند وقته زندگی انقدر شفاف شــــده؟از حرف زدن هرکس می تونم ذهنشـــو بخونم.نمیدونم چرا انقدر پوسته ام نازک شده؟شاید دارم میرسم به خدا.شاید دارم نزدیک میشم به خدا.شاید هم دارم میرسم به مــرگ.چه واژه نا مانوس و آشنایی.واژه ای که برای بعضی افراد نهایت آرزو است.اما من نمی دونم الآن آرزوی مـــن هست یا نه!نمی دونم اگر الآن مرگ به دیوار تکیه داده باشه و به من لبخند بزنه،من به اون لبخند خواهــــم زد یا نه.نمی دونم می تونــــم از این عمری که داشتـــــم بگذرم و دستمو بهش بدم یا بهش میگم:نه،وایسا من هنوز خیلی کار دارم.هیچ کدوم از اینارو نمیدونم.اما می دونم اگر الآن بمیـــــــرم،راحت ترم تا اینکه سال ها بگذره و بیشتر تو منجلاب این دنیا فرو برم.راستی مردن به همــون اندازه که ازش صحبت میشه،آسونه؟خیلیا میگن مردن یه لحظه است اما اونا از کجا میدونن؟اونا که تا حالا نمردن و اونایی که تا حالا مردن هم که برنگشتـــن.تنها راه اینه که خودت مرگ رو تجربه کنی.چه تجربه جالبی!تجربه ای که نمیشه اسمشو تجربه گذاشت.چون فقط و فقط یکبار تو زندگیت اتفاق میفته.تجربه ای که نشه ازش استفاده کرد که دیگه تجربه نیست.                                                                                                                                                                                

این روزا خیلی نامردی از دنیا و مردمــــش دیدم.همش فکر میکنم من که هنـوز آنچنان وارد دنیا نشدم و انقدر نامردی دیدم،چند سال دیگه چی میبینم؟چرا آدما سعی نمیکنن آدم باشن؟آدم زندگی کنن؟چرا هــمش دنبال میانبر هستند؟چند وقت پیش آرزو میکردم ای کاش بزرگ نشده بودم.اگر آدما میدونستن دنیا چقـــدر زشته،هیچ وقت برای بزرگ شدن انقدر عجله نمی کردند.اصلا شاید خودکشی زیاد میشد.بچه خودشــــونو میکشتن تا بـــزرگ نشن.سرتیتر همه روزنامه ها پــــر می شد از خبر بی فرزند شدن پـــــدر و مادری!اما نه...!خود کشی یه ویژگی زندگی آدم بزرگ هاست.ویژگی دنیای زشت بزرگ شدن.تو دنیای بچه ها همه چیز قشنگه .خدکشی تعریف نشده!اصلا شاید قشنگی زندگی به اینه که ندونی وقتی بزگ شدی چی در انتظارته!                                                                                

 

 

بدون نظر از وبلاگ بیرون نری ها!!!        

[ ۱۳٩٠/٩/۱٩ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ونوس ]

سلام دوستای عزیزم.ببخشید دیر به دیر میام.باور کنید وقت نمیکنم.امروز براتون

 

دکلمه تیتـــراژکارتون آن شـــرلی روگذاشتم.خودم که عاشقشم.امیدوارم شما هم

 

 خوشتون بیاد.بدون نظر دادن از وبلاگ نری بیرونا....!!

              

آنه!تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

                     

وقتی روشنی چشمهایت

               

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

                   

با من بگو از لحظه لخظه های مبهم کودکی ات

              

از تنهایی معصومانه دست هایت 

                             

آیا میدانی که در هجوم دردها و غم هایت  

                    

و درگیر و دار ملال آور دوران زندگی ات 

                  

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟  

                  

آنه اکنون آمده ام تا دستهایت را به سر پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری 

 

در آبی  بی کران مهربانی ها به پرواز در آیی   

         

و اینک آنه،شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.در انتظار توست...

[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ونوس ]

سلام به دوستای خوبم.ببخشید دیر به دیر آپ میکنم.سرم خیلی شلوغه.امیدوارم از آپ این بار خوشتون بیاد.نظر فراموش نشه.

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.
 
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.
جنس یکی از آن توپ ها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند.
 
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد می شوند.
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است.
 کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمی گردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمی شود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
 
برایان دایسون
[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ونوس ]

سلام به دوستای خوبم.ببخشید این روزها خیلی سرم شلوغه و نمیتونم زود به زود آپ کنم.آپ امروزم هم فقط بخاطر اینه که وبلاگ تعطیل نشه.یه داستان براتون گذاشتم و امیدوارم خوشتون بیاد.لطفا نظر یادتون نره.

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد …
منصور با خودش زمزمه کرد … چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
۷سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور کنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از ۷ سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت …در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد !منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان آنجا هم نتوانستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت .ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود وگاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد !!!منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه … منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.می خوام طلاقت بدم و مهریتم …….
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد.وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !ژاله هم می دید هم حرف می زد …منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد …بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت: همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود !منصور میون حرف دکتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود …

نظر فراموش نشه...

[ ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ونوس ]

سلام به دوستای خوبم.امروز براتون یه شعر قشنگ گذاشتم که با دیدن اسم شاعر شعر تعجب خواهید کرد.لطفا نظر فراموش نشه.ممنون

امسال بهار ، یک شب بی‌خبر
از پنجره اتاقم آمد کنارم نشست
گفت پسرک ...
من امسال
جشن میخک ، ناز ارغوان ، عطر نیلوفر ندارم
روی من حساب نکن
چشمهایم خیس شد...
بهار گفت:
گریه نکن
گریه مرا می‌پوساند...
مثل یک پسر خوب بگیر بخواب،
یک امشب را کنارت می‌خوابم که نترسی...
و من خوابیدم...
در رویایم دیدم
که خدا برایمان دعا می‌خواند.
در جائی دور، ساحلی دیدم که جزیزه‌ای داشت
از فوران ابرها
و آدم‌هایی که مویه‌کنان
گسیو‌کَنان
جای خالی پرستوها را زار می‌زنند.
یه صبح آفتابی ، در رویایم بود
با نان تازه ، با صدف، با سنگریزه‌های سفید
و مردانی که شب تولدشان را
گریه می‌کردند.
بهار بیدارم کرد
گفت: گریه نکن
گریه مرا می‌پوساند
خواب‌های خوب هم هست
و من دوباره خوابیدم...
و زنانی در رویایم
که اشکهاشان،چونان ستاره ، زمین را می‌شکافت
و شاپرکان هفت رنگی که هرگز ازپیله‌هاشان به جهان نیامدند...
بیدار شدم
تنها، با باران اشک
و بهار،
پوسیده از گریه‌هایم،
بزرگوارانه
بر من می‌خندید هنوز...

مهران مدیری

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ونوس ]

سلام به دوستای خوبم.امروز برخلاف همیشه مطلب ندارم.در عوض میخوام درد دل کنم.آخه نیاز دارم یکی به حرفام گوش کنه.

اوسط سال تحصیلی90-89شایعه شده بود مدرسمون میخواد منحل بشه!آخه قسمت جالب مطلب اینجاست که مدرسه ما رو یه خیر مدرسه ساز ساخته و چطور ممکن منحلش کنن بماند!امروز رفتم مدرسه یه سری بزنم که دوستامو دیدم.همشون گفتن رفتن یه شهر دیگه واسه ثبتنام مدرسه.یعنی فقط من موندم وچندتا دیگه از بچه های کلاسمون که زیاد باهاشون جور نبودم.تازه این که چیزی نیست!تعداد دانش آموزان کلاس میشه 11 نفر پس باید با دانش آموزای یه مدرسه دیگه ادغام بشیم تا یه کلاس تشکیل بشه.من اصلا رابطه خوبی با بچه های اون مدرسه ندارم!یکی از دوستام که رفته یه شهر دیگه واسه مدرسه ثبت نام کرده بهم اصرار کرد برم مدرسه اش ثبت نام.الآن من تو یه شرایط خیلی سخت قرار گرفتم.نمیدونم کاری که میخوام انجام بدم درسته یا نه!من همیشه از پشیمونی میترسیدم و الآنم میترسم پشیمون بشمّ!آخه کجای دنیا دیدید بخاطر بازده پایین یه مدرسه تو کنکور اونو منحل کنن!الهی خدا ازشون نگذره که ما رو اینجوری آواره کردن!نمیدونید بچه های مدرسه ما چقدر بچه هاب خوبی بودن.یادش بخیر.ممنون که به درد دل هام گوش کردین.امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومتون تو چنین شرایطی قرار نگیرید.

[ ۱۳٩٠/٤/۱۳ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ونوس ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کودک که بودیم تنها اشتباه زندگیمان اشتباه پوشیدن کفش هایمان بود ولی الان که بزرگ شده ایم تنها کار درستمان پوشیدن کفش هایمان است...
نويسندگان
صفحات اختصاصی

تبادل لینک

فروش بک لینک